باران خاکستری

همه چیز درباره داستان و رمان (وبلاگ شخصی شهرام درخشان)

استاد و دانشجو

دانشجو: می خوام برم!
استاد: کجا؟
دانشجو: هر جایی به جز اینجا!
استاد: برای چی؟
دانشجو: دیگه خسته شدم.
استاد: از چی؟
دانشجو: همه چی! دارم خفه می شم!
استاد: تنفر توشه خوبی برای سفر نیست!
دانشجو: می دونم ولی ...
دانشجو که رفت، استاد صورتش را با دستانش پنهان کرد. کسی چه می داند شاید کف دستانش خیس شده بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 19:12  توسط شهرام درخشان  | 

"مورسو- بیگانه آلبر کامو"

یادم می آید توی دانشکده، فکر کنم بیست سالم بود، حالا یکی کم و زیاد، جمع شده بودیم دور هم توی آمفی تاتر که مثلا درباره "بیگانه آلبرکامو "حرف بزنیم. چند نفری بودیم و دکتر محمدزاده هم آمده بود. خلاصه اش کرده باشم، هیچ از حرفهایشان نمی فهمیدم. واقعا نمی دانستم چرا این کتاب این همه مهم است و چرا همه جا حرفش است. بعدها چندین بار دیگر خواندمش و هر بار به این جمله آقای معروفی فکر می کردم که" شخصیت مورسو امروزه حتی در روانشناسی هم مورد توجه قرار گرفته و ..." اما نتیجه فکر و تحلیلم فقط "هیچ" بود!

اما حالا در عنفوان میانسالی که به خودم رجوع می کنم، می بینم، دارم می شوم برای خودم یک پا "مورسو"!

اینکه دور از جانمان، از دست دادن مادر اهمیتش چقدر باشد و اهمیت تصمیم مهمی مثل ازدواج برایت و کشتن یکی در جایی که رفته ای برای تفریح، آن هم برای دلیلی واهی و به خاطر دوستی که او هم زیاد برایت اهمیت ندارد!

آخرش هم که اعدامت است. که این یکی خداییش برایت آخر نامفهومی است. اصلا کل دنیا برایت می شود الله بختکی!

اینجاست که بایستی دنبال چاره بود. چیزی که تو را از راهی که "مورسو" در ییش گرفت برهاند! چیز مهم این است که زندگی تب و تابش را در سالهای دور جوانی جا گذاشته! و حالا تو داری قدم می گذاری توی مرحله بعدش. پس جه باید کرد؟

آیا باید چندتایی بچه آورد و دل خوش کرد به قد کشیدن آنها؟

رفت سراغ پول و پله و با افزایش متراژ اتاقهای خوابت، خواب بهتری داشته باشی، هر چند خوابی کمتر؟

یا قاطی بشوی با هنری ها و از آن ریشها بگذاری و از آن موها و هی از همه چیز هم انتقاد کنی و خودت را تافته جدا بافته حس کنی؟

یا اینکه بزنی توی خط عرفان و بی خیال این چرک کف دست. درویش بشوی و یک گلیم پاره؟

شاید هم دین راه گشای کلیدی باشد. روز و شبت را با دعا و نیایش و اجرای فرامین کسی که هر گز ندیدیش پر کنی؟

نمی دانم، اما از این رهگذر یک چیز را خوب فهمیدم. همانطور که نوشتن یک کتاب، مستقیم ارتباط دارد با سن و تجربه شخصی نویسنده، خواندن و درک کردنش هم بی ارتباط نیست با سن و تجربه شخصی خواننده!

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87_%28%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%29
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 18:48  توسط شهرام درخشان  | 

گریه سیاسی!

منِ نویسنده، دو بار گریه سیاسی کرده ام: عصر روز شنبه 23 خرداد 1384 و عصر روز شنبه 25 خرداد 1392

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 20:56  توسط شهرام درخشان  | 

مداد رنگی های دوازده رنگی!

دلم می خواهد برای کشورم، وطنم  و هم زبانهایم بهترین ها را آرزو کنم. بیشتر از بهترین ها. دوست داشتم رمان جدیدم را در این سال به آنها هدیه کنم. اما سایه خاکستری که در باران خاکستری روی کشورم دیدم، همچنان در گسترش است.

رمانی نوشتم به نام "چهار بعداظهر". رمانی که به زعم خودم و دوستان خواننده حرفه ای و ناشری بسیار حرفه ای ترم که از درد سانسور چاپش را نپذیرفت، چیزی از یک شاهکار ادبی فاصله ندارد.

اما ناشر حرفه ایم گفت اوضاع از خاکستری هم گذشته و تیره شده، صبر کن تا باز خاکستری شود، شاید زمان چاپ "چهار بعدازظهر" هم برسد. آری زمانی که خورشید دیگر به زور پشت ابر چپانده نشود. آن زمان دور نیست.

و ما این وسط دلمان را خوش کرده ایم بین خاکستری و تیره در نوسان بودن. اینکه اگر آن بشود، کمی اوضاع خاکستری می شود .و اگر فلانی برود و بهمانی بیاید حتم که اوضاع بهتر می شود و تیرگی متمایل می شود به خاکستری! و دریغ از رنگهای دیگر، دریغ از سپیدی. یاد مداد رنگی های دوازده رنگی کودکیمان به خیر!

و اینگونه قلم در دستانم نای چرخیدن ندارد. "ادی" در جایی در چیانگ مای، منتظرم است. می دانم که به هر امکانی شده بایستی بچرخانمش ....

پس خدایا کمکم کن...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 20:20  توسط شهرام درخشان  | 

خدای رنگارنگ!

وقتی که سفر کنی و دنیایی پر از آدمهای جور و واجور را ببینی، انسانهایی با حرفها و اعتقادات مختلف، مردمی با فرهنگهای رنگارنگ، با همه تفاوتها یک چیز مشترک درشان می بینی: خدا!

شاید به جرات بتوان گفت خدا تنها موضوع مشترک بین فرهنگهاست. هر فرهنگی صرفنظر از سلایق شخصی، به پرستش چیزی مشغول است که نامش به صورت عام خداست.

ولی این خدا همیشه یکجور نیست. گاهی سفید است، گاهی سیاه. البته بعضی اوقات هم خاکستری! خوب که می گردی خدایی با رنگهای آبی و قرمز و زرد و سبز و ... هم پیدا می کنی! گویی خدا جعبه مداد رنگیست در بین ما آدمها. که هر کدام یک رنگش را انتخاب می کنیم و بر صفحه سفید زندگیمان می کشیم.

جالبی قضیه اینجاست که هی اصرار و ابرام می ورزیم که خدا به همین رنگیست که ما می گوییم. همدیگر را به زندان می افکنیم، می کشیم که خدا مثلاً حتماً قرمز است نه آبی!

غافل از اینکه خدا بی رنگ است. و این ما فرهنگهائیم که در گذر از پیچهای تاریخ رنگش می کنیم، گاه به سود قدرت، گاه فریب مردم و گاه بی اراده!

به این موضوعها در گذر از منطقه پاراماتای شهر سیدنی می اندیشیدم. جایی که مسلمان تبلیغ خدایش را می کند و مسیحی داد از مهربانی خدایش می زند. آنسو هندو و آنسوتر بودایی. و تو می مانی در عجب که چرا خدا این همه رنگارنگ است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 7:37  توسط شهرام درخشان  | 

تکنيک در "رمان نو"- "عباس معروفی" (این سو آن سوی متن، رادیو زمانه)

در انواع رمان مانند رمان مدرن، رمان کلاسیک‌ مدرن، و رمان به شیوه‌ی جریان سیال ذهنی،مکتبی هم در قرن بیستم ظهور کرد به نام "رمان نو".

آلن‌ رب‌ گریه، ناتالی ساروت، و مارگریت‌دوراس مشهورترین نظریه‌پردازان و نویسندگان "رمان نو" به شمار می‌روند.

آلن رب‌ گریه درباره‌ی رمان نو می گوید: «رمان نو اغلب بر پیوند اشیا، نشانه‌ها و موقعیت تأکید می‌ورزد و از هرگونه تعبیر و تفسیر روانشناختی و عقیدتی رفتار شخصیت‌های داستان می‌پرهیزد.»

چنان که در برنامه‌های پیشین گفته‌ام "رمان نو"، رمان موقعیت است. رمانی که اشیا در آن شخصیت‌اند و هر نشانه‌ای می‌تواند به عنوان یک تم تلقی شود. رمان نو قهرمان ندارد،شخصیت‌هاش،روانشناسی خاص نمی‌شوند. بلکه کنش آنها واکنشی است نسب به موقعیت. یعنی هر شخصیت نسبت به موقعیتی خاص تعریف مي شود.

اخیراً کتابی در ایران منتشر شده که خواندن آن را به نویسندگان جوان توصیه می‌کنم و فکر می‌کنم که این کتاب اهمیت به‌سزایی در شناخت انواع ادبی دارد؛ کتاب "راهی به هزارتوی رمان نو" نوشته‌ی جواد اسحاقیان که بوسیله‌ی نشر گل‌آذین منتشر شده است.

جواد اسحاقیان در این کتاب اصول رمان نو را جزء به جزء شرح داده و با یک نمونه‌ی داستانی مسئله را شکافته است.

من سعی می‌کنم که مختصری از این اصول، یعنی تعریف‌ها و جزییات اصول رمان نو را به روایت جواد اسحاقیان نقل کنم که صورت مثالی‌اش رمان «پاکن‌ها» اثرآلن ‌رب‌ گریه‌ است.

یک - هنجار عدم قطعیت:
رمان نو زاییده‌ی زمان، و زیر تأثیر باورهای علمی و فرهنگی چیره بر زمان است.

دو - غیبت نویسنده در رمان:
در رمان رئالیستی نویسنده خود را با کسان داستان می‌آمیزد، و دست کم با یکی از آنان هم‌داستان است.

گذشته از این خود گاه به ساحت رمان آمده و به داوری می پردازد؛ یکی را می‌نکوهد، دیگری را می‌ستاید، و باورهای اخلاقی و اجتماعی خود را به خواننده القا می‌کند.
چنین اثری بیش از آنچه واقع‌گرایانه باشد ذهنیت‌گرا است. زیرا به اندیشه و عاطفه‌ی نویسنده آغشته است.


سه - حضور خواننده در صحنه‌ی متن:

آن غیبت نویسنده طبعاً حضور فعال خواننده را می‌طلبد. در آثار رئالیستی سنتی نویسنده آن اندازه اطلاعات در اختیار خواننده می‌نهاد که خواننده کاری نداشت جز این که در لذت رخدادها با کسان داستان انباز و از خود متن غافل شود.

در رمان نو کار اصلی خواننده پس از پایان گرفتن رمان تازه آغاز می‌شود.

خوانندگان مبتدی رمان نو پیوسته از دشواری چنین رمان‌هایی شکایت می‌کنند و از دشواری آنها می‌نالند.

اما این همه از هشیاری نویسنده‌ی رمان نو است. او به تعبیر "آندره ژید" در مقدمه‌ی "سکه‌سازان" از خواننده‌ی خود می‌خواهد که در فهم رمان با وی همداستانی کنند.

چهار - عنصر و جایگاه زمان:
حرکت زمان در آثار واقع‌گرای سنتی خطی و افقی است. از نقطه‌ای آغاز شده است و مطابق زمان تقویمی ساعتی به پیش می‌رود و به پایان خود نزدیک می‌شود.

در رمان نو اما زمان، حرکتی ناهمگون دارد. از گذشته به اکنون و از اکنون به گذشته و از اکنون مستقیماً به آینده‌ای دور در نوسان است. گاه گویی زمان از حرکت ایستاده و سر بازرفتن ندارد.

گاه سیر رخدادها و زمان حرکت رمان از یک شبانه روز در نمی‌گذرد. با اینهمه خواننده احساس می‌کند که گویی عمری را با کسان داستان گذرانده است.

پنج - عنصر و جایگاه مکان:
مکان و نام شهرهایی که رخدادهای رمان در آن می‌گذرد همانند ساعت والاس نامعلوم است.

تنها چیزی که بر خواننده دانسته است نام دقیق کوچه‌ها،خیابان‌ها و میدان‌ها است و پلی که دو ساحل را در دو سوی شهر از هم جدا می‌کند. اما پایتخت را به این شهرک پیوند می دهد. نام یکی از خیابان‌ها کورنت است که درمانگاه دکتر ژوآر در آن قرار دارد و چنان که می‌دانیم کورینتوس زادگاه ادیپوس است، جایی که تقدیر وی کشتن پدرش ادیپ و ازدواجش با مادر‌ش یوکاسته در آنجا رقم زده شده است.
ادیپ از این شهر می‌گریزد تا سرنوشت شوم خویش را از خود دور کند. اما چون به شهرتب می‌آید پدر را بر سر سه راهی ندانسته می‌کشد. مردمی که از آسیب ابولهول با اندام شیر و چهره‌ای زنانه جان به در برده‌اند او را به شهریاری برمی‌گمارند. ادیپ با همسر پیشین ادیپ یعنی مادر خود ازدواج

می‌کند. پس شهری که والاس به آن وارد شده جایی جز همان کرينتوس نیست.

او نیز ناخواسته از پایتخت به زادگاه خود بازمی‌گردد تا آنچه را که خدایان برايش مقدر کرده‌اند گردن نهد.

یکی از دقایق عنصر مکان در این رمان سرگردانی و گمشدگی والاس در این شهرک است.

شش - عنصر و جایگاه اشیا:
در رمان نو شخصیت داستانی به معنای متعارف آن در آثار رئالیستی سنتی وجود ندارد. نویسنده به عواطف،اندیشه‌ها و آرمان‌های آنان بی‌اعتنا است.

روانشناسی کسان داستان جز در آثار برخی مانند ناتالی ساروت که تحت تأثیر داستایوفسکی به ضمیر ناخودآگاه و ضمیر درونی مربوط می‌شود و یا برخی رمان‌های میشل بوتور مناسبات اجتماعی و تاریخی آنان در رمان نو جایگاهی ندارند.

با غیبت عنصر شخصیت آنچه جای خالی آنان را پر می‌کند اشیایند.

هفت - عنصر و نقش هزارتویی:
"در هزارتو" نام یکی از رمان‌های آلن‌رب گریه است که به دشواری در امر خوانش رمان معروف است.

اصولاً ساختار هزارتویی در همه‌ی آثار وی حضوری برجسته دارد. اما آنچه در ابتدای امر باعث دشواری در دریافت اثر می‌شود سپس خود به علتی برای لذت خواندن بدل می‌گردد. ما در "پاکن ها" برای عنصر هزارتویی رمان چند عنصر یافته‌ایم.

عنصرها

یک - عنصر و نقش تکرار:
در این رمان چه بسیار رفتارها،گفتارها و رخدادها که تکرار می‌شود و ممکن است خواننده را به ملال گرفتار کند.

اما اندکی آهستگی و شکیبایی در خواندن، از جمله پیش‌شرط‌های درک رمان نو است. آنچه در رمان نو به تکرار می‌آید خود یک نشانه‌ی دلالت‌گر است و از نیتی پنهان سخن می‌گوید.

دو - عنصر و نقش معما:
برخی از پازل‌ها صفحه‌ای دارد که جای و جایگاه صفحات به دقت تعیین شده است و بازیگر می‌تواند بر پایه‌ی الگویی که بر روی صفحه مقوایی بوده است قطعات به هم‌ریخته را دیگر بار کنار هم بچیند.

رمان نو اما الگویی ندارد. قطعاتی کوچک و بزرگ،بی حجم و نشانه روی هم انباشته شده است و خواننده باید با شکیبایی، تیزهوشی و دقت آنها را مرتب کند. با این‌همه لذت ناشی از نظم دادن به قطعات پراکنده آن اندازه است که خواننده رنج حل معماهای رمان نو را بر خود هموار کند.

هنر به باور هگل فعلی است که دو فاعل دارد: نویسنده و خواننده.

کوشش مشترک این دو فاعل است که درک رمان را ممکن می‌سازد.

سه - عنصر و نقش جابجایی متن:
در رمان نو هیچ چیز سرجايش نیست، چون اصل بر هنجارشکنی در ساختار و فرم رمان سنتی است.

رمان نو گونه‌ای بازنگری در هنجارهای داستان‌نویسی و سرایندگی است که در دهه‌ی دوم سده‌ی بیستم ریشه دارد. نظریه‌پردازان رمان نو، چه اعتراف کنند یا انکار مدیون نظریه‌ی فرمالیسم روسی و شگردهای ناظر بر آن هنجارگریزی و آشنازدایی هستند.

چهار - عنصر و نقش هجو:
آنچه در بلاغت قدیم ما به آن "اطناب ممل و ایجاد مخل" می‌گفته‌اند اینک در رمان نو به یکی از شگردهای داستان‌نویسی بدل شده است.

در دشوارسازی متن بی‌گمان هجو یکی از گونه‌های ایجاز بیانی است.

نمونه‌های متعدد از حشو می‌توان شاهد آورد که به حدس و گمان از فحوای کلام می‌توان آن را دریافت. اما در پاره‌ای از موارد حشوها تعمدی است.

نویسنده در رمان نو در دادن اطلاعات به شدت اقتصادی رفتارمی‌کند زیرا می‌خواهد خواننده را در پی خود بیش‌تر به وادی متن بکشاند.

گاه شخصیت داستان در حال نزدیک‌سازی خواننده به قلب هزارتو است که بی‌درنگ سخن را ناتمام می‌نهد،از روی آن می‌جهد، و خواننده را با دریغ روبه‌رو می‌سازد. آنچه نویسنده از سر آن می‌پرد همان واژه‌ای ا‌ست که گره از کار فرو بسته‌ی معما می‌گشاید.

پنج - عنصر و نقش گمراه‌سازی خواننده:
این عنصر با شگرد اغفال تفاوت دارد. اغفال نتیجه‌ی آگاهی اندک خواننده است و وقتی در برابر رخدادی غیرمترقبه قرار می‌گیرد غافلگیر می‌شود.

در گمراه‌سازی نویسنده از زبان شخصیت‌ها اطلاعاتی می‌دهد که خواننده آنها را درست و قابل استناد می‌پندارد. اما متوجه می‌‌شود با دیگر داده‌های خودش‌همخوانی ندارد. تردید در دریافت‌های خود و مستند پنداشتن داده‌های شخصیت‌ها خواننده را گمراه می‌کند.

شش - عنصر و نقش دیالوگ:
رمان نو خلاف رمان سنتی رفتارگرا نیست، به حادثه باور ندارد،بیش‌تر بر گفتار و گفت و شنود تأکید دارد.

اهمیت گفتار نیز به خاطر پیوندی است که با ذهن شخصیت داستان دارد.

ناتالی ساروت دیالوگ را «ادامه‌ی حالات درونی در بیرون» می‌داند. در رمان مورد نقد ما گاه گفت‌وگوها از زبان کسان رمان جاری نمی‌شود و از بیرون بر رمان تحمیل می‌گردد و به ظاهر هیچ پیوندی با زمینه و شخصیت‌ها ندارد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 23:26  توسط شهرام درخشان  | 

بخشی از مقدمه خانم "سیمین دانشور" در توضیح ترجمه رمان "کمدی انسانی" نوشته "ویلیام سارویان"

خانم «گرترود استین» Gertrud Stein از سال ۱۹۰۳ در پاریس اقامت گزید و سی‌سال تمام رهبری و راهنمایی نویسندگان جوان امریکایی را که خبرنگاری روزنامه‌ها به پاریس می‌کشاندشان بر عهده داشت. البته دیگران هم در همان پاریس بودند که نظری صائب داشتند و با مدادهای قرمز و آبیشان به جان داستانها و مقالات نویسندگان جوان می‌افتادند و به‌آرایش و پیرایش آثار آنها می‌پرداختند. اما هیچ‌کس مثل گرترود استین در ادبیات جدید امریکا تأثیر و نفوذ نداشته‌است. افتخار او همین بس که ارنست همینگوی، نویسندة بزرگ معاصر و پدر ادبیات جدید امریکا، را به راه خود متوجه کرده‌است. منتها همینگوی به‌واسطة داشتن تجارب وسیع و رنگارنگ از استاد و راهنمای خود جلو افتاده‌است در حالی که گرترود با وجود علم به‌تکنیک جدید و تعلیم آن، از داشتن تجارب و مطالب گوناگون بی‌بهره بوده‌است.

مجموعة راهنمایی های خانم گرترود استین را نمی‌توان در این مختصر گنجانید. اما می‌توان به ‌نکات عمدة‌ آن اشاره کرد. نکاتی که در حقیقت کلید سبک جدید ادبیات امریکاست.

به عقیدة گرترود: «هر نسلی باید به‌تجربیات شخصی خود بپردازد و بی‌شک تجربیات هر نسلی با تجربیات نسل گذشته و آینده متفاوت خواهد بود. انعکاس این تجربیات با در نظر گرفتن قواعد زمان و مکان در آثار نویسندگان هر عهدی دوره‌های مختلف ادبی را مشخص می‌سازد. هر نویسنده باید آنچه را در عهده خود می‌بیند، یعنی آنچه در عهد خود او وجود دارد و از نظر خاصی دیده‌می‌شود، در آثار خود منعکس سازد. اختلاف ادبیات زمان ما با زمانهای گذشته در این است که هم زاویة دید و هم دیدنیهای ما، با زمان گذشته تفاوت دارد. بنا بر این انشاء، چیزی جز توضیح دیدنیهای زمان هر نویسنده نیست.»

«اما باید دانست که اولاً هر گونه دیدنی را مادام که قابل‌ انعکاس در ادبیات نباشد نمی‌توان به‌صرف دیده‌شدن به‌نام ادبیات قالب زد؛ در ثانی ضمن توضیح دیدنیهای قابل انعکاس، باید درست و کامل دید و آنچه خیالی، توخالی، مبهم و نامربوط است، و احتمال دارد که ضمن تداعی معانی به‌ذهن نویسنده بیاید، فدا کرد. این راه هم باید اضافه کرد که هر دیدنی، احساس و تجربه‌ای به‌دنبال خود دارد، و هنر نویسنده در این است که این احساس را به‌ذهن خواننده انتقال دهد و تلقین کند. اما چگونه؟

«در اینجاست که مسألة سبک و شکل مطرح می‌شود. نویسنده با صمیمیت و صراحت آنچه را دیده‌است، تجربه‌ای را که از قرن خود دارد نشان می‌دهد و این نشان‌دادن، وقتی نام خلق هنری به‌خود می‌گیرد که احساس لازم، احساس منظور نظر نویسنده، خود به‌خود به‌خواننده القا بشود. بنابراین نویسنده هرگز اصرار و التماس نمی‌کند. احساس خود را بزور و با قسم و آیه به‌خواننده تحمیل نمی‌کند، بلکه وصف می‌کند. فقط بسادگی نشان می‌دهد که چه دیده‌است. مقدمات خارجی را که باعث احساس باطنی شده‌، با صراحت بیان می‌کند. اما از احساس خود سخنی نمی‌گوید و اصراری ندارد که احساس شخصی خود را به کرسی بنشاند. بنا بر این به‌جای بکار بردن اوصاف و قیود، به‌جای توسل به‌استعارات و کنایات از فعل و اسم مدد می‌گیرد. قدرت سبک جدید ادبیات در جملات و فرازهایی است که صفت و قید به‌مقدار کم و فقط به‌اندازة لزوم در آنها بکار رفته‌است.» مثلاً همین خانم گرترود استین وقتی داستانی از همینگوی را می‌خواند روی تمام صفات و قیودی را که او بکار برده بود خط کشید.

اکنون ببینیم تجربة بزرگ زمان ما چیست؟ جنگ، درد بزرگ جهان که مرگ را از صورت مسألة‌ دردناک بدر آورده‌است! وحشت، خرابی، غربت، بی‌خبری، ازهم‌گسیختگی، تجربة بزرگ زمان ما در چهل سال اخیر است. آنها که در جبهه می‌جنگند و آنها که در خانه چشم‌براه جنگویانند، آنها که از دست‌می‌روند و آنها که از دست می‌دهند، همه درد می‌کشند و این درد بزرگ، مسألة زمان ماست. زندگی که در گرو یک دم است و دگرگونی و تزلزل و فساد و سرانجام نابودی زمان جنگ و بعد از آن، مشکل عهد ماست. با این مقدمات بیهوده نیست که جنگ درون مایة ‌اصلی آثار بزرگترین نویسندگان زمان ما را تشکیل داده‌است. نویسندگانی که به عهد خود وفادارند و فرزند لایق زمان خویشند، جان دوس پاسوس در کتاب سه سرباز (۱۹۲۱) و ای.ای. کامینگز در کتاب اتاق گل و گشاد همه از جنگ است که سخن می‌گویند و همینگوی شاخص‌ترین نویسندة امریکایی با همین درد جهان است که در غالب آثارش با صمیمیت و صراحتی بی‌نظیر روبه‌روست. همینگوی از سال ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۹ که وداع با اسلحه را نوشت در کلیة آثار این نه سال، بهتر از همه و قویتر از همه وحشت و بیهودگی جنگ را نشان داد و چون خود شخصاً در جنگ، چه به‌عنوان خبرنگار جنگی و چه به‌عنوان سرباز و جنگجو، شرکت کرده‌بود، هیچ کس مثل او از تجربه و احساس کامل دربارة‌ جنگ برخوردار نبود. ضمناً هیچ کس هم مثل او نتوانست از روزنامه‌نویسی، با کار سخت و انضباط، خود را به‌صورت نویسنده‌ای هنرمند درآورد...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 23:37  توسط شهرام درخشان  | 

لطفاً جایزه نوبل ادبیات را بدهید به مادربزرگهایمان!

نمی دانم، کسی که می نویسد می تواند منتقد خوبی هم باشد یا نه؟ اینکه تو خود رنج و مشقت نوشتن را بدانی و رمانی را که چند برگی است از عمر رفته یک نویسنده، طی چند خط و در چند دقیقه فیتیله اش را بپیچانی!

اینها را گقتم تا سر تعظیم فرو آورم در برابر همه آنانی که رنج نوشتن را بر خود می خرند. اگر خوب دقت کنیم، به هم که می رسیم فارغ از مسایل روزمره و اخبار و سیاست و خوبی و بدی آب و هوا، برای هم خاطره می گوییم. یا قصه دیگری را. به هر حال در روابطمان دائم در حال ساختن تصویر هستیم. تصویری از گذشته. حالا چه گذشته دور یا نزدیک.

کار رمان و داستان هم همین است و دیگر هیچ! ساختن یک قصه یا خاطره. اما سوال اینجاست اگر چنین باشد، باید فریاد بزنیم: «لطفاً جایزه نوبل ادبیات را بدهید به مادربزرگهایمان!»

رمانی درخور و شایسته ستودن است که در خلال قصه و داستان و جذابیتش، روح انسان را قلقک دهد، فکرش را به کار اندازد و سوالهای اساسی زندگی را پیش رویش بکشاند، بی آنکه غضاوت کند یا پاسخ دهد. اصل بر اندیشه و اندیشیدن است.

که صد البته، هنر یک نویسنده در این است که چنان استادانه و با تکنیک این همه را درون متن و قالب جای دهد که خواننده خدای نکرده بالا نیاورد. اینکه قصه یک رمان یا یک داستان، موتور محرکه اش باشد تا آن حرفهای پنهان شده در لایه های زیرین به خواننده زده شود.

رمان آمریکایی آرام نوشته گراهام گرین، از این نوع است. وقتی کتاب را می خوانی چندین بار در برابر قدرت نویسنده بر می خیزی و ایستاده کف می زنی و یا میخ کوب به جایی در مقابلت خیره می شوی. وقتی هم که تمامش می کنی، تا چند وقت رهایت نمی کند. توی مغزت است. همان آمریکایی آرام.

گرچه این رمان هم مثل دیگر رمانهای درجه یک جهان، در ایران تجدید چاپ نشده، ولی بعد از گراهام گرین، بایستی سر تعظیم در برابر مترجم توانای رمان، استاد عزت الله فولادوند فرو آورد.


+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 20:29  توسط شهرام درخشان  | 

خیلیا

خیلیا می رن که آدم شن، خیلیام می مونن تا از آدمیت دربیان. ولی ای کاش خیلیا چون آدم بودن می موندن و خیلیای دیگه می رفتن که از آدمیت دربیان.
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 7:41  توسط شهرام درخشان  | 

بازی خدا بازی

هر روز و هر روز می نشینیم جای خدا، قضاوت می کنیم و حکم صادر می فرمائیم. گاهی هم البته مجازات می نمائیم.
و شب هنگام در بالین، خواب زندانهای پر از محکوم را می بینیم و بعد آفتاب نزده، می شویم خدای دیروز!
و خدا در این میان، پوزخندزنان می نشیند به تماشای بازی "خدا بازی" امان!
و این است رسم ما خدایان زمینی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 20:28  توسط شهرام درخشان  | 

مطالب قدیمی‌تر